خرید بک لینک
سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشناییدرودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایینمیبینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجاییز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشاییعروس جهان گر چه در حد حسن استز حد میبرد شیوه بیوفاییدل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان مومیاییمی صوفی افکن کجا میفروشندکه در تابم از دست زهد ریاییرفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبودهست خود آشناییمرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشایی کنم در گداییبیاموزمت کیمیای سعادتز همصحبت بد جدایی جداییمکن حافظ از جور دوران شکایتچه دانی تو ای بنده کار خدایی + نوشته شده در شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ ساعت توسط حمیدامیدی  | 

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 6:56

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحریتو خود چه آدمیی کز عشق بیخبریاشتر به شعر عرب در حالت است و طربگر ذوق نیست تو را کژطبع جانوریمن هرگز از تو نظر با خویشتن نکنمبیننده تن ندهد هرگز به بی بصریاز بس که در نظرم خوب آمدی صنماهر جا که مینگرم گویی که در نظریدیگر نگه نکنم بالای سرو چمندیگر صفت نکنم رفتار کبک دریکبک این چنین نرود سرو این چنین نچمدطاووس را نرسد پیش تو جلوه گریهر گه که میگذری من در تو مینگرمکز حسن قامت خود با کس نمینگریاز بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجببر خویشتن تو ز ما صد بار فتنهتریباری به حکم کرم بر حال ما بنگرکافتد که بار دگر بر خاک ما گذریسعدی به جور و جفا مهر از تو برنکندمن خاک پای توام ور خون من بخوری + نوشته شده در شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ ساعت توسط حمیدامیدی  | 

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 6:56

صفحه بندی